محل تبلیغات شما
میخواستن دیروز بگن . ولی نتونستن . به دکتر زنگ زدن . اونم گفته بزارید یه روز از حرفای مادرش بگذره . بعد این خبر بدید . سینا رفت سرکار. حدود یک ساعت بعد رفتنش دیدم یه ویس فرستاده بود گفت گریه میکردی قطعا ما نگرانیمون کمتر میشد ، حداقل خودتو خالی میکردی اتفاق به این مهمی هیچ واکنشی نشون ندادی فقط خندیدی . نفس نگرانتم میفهمم چه قدر مهم بوده اگر خواستی گریه کنی حرفی بزنی اشکال نداره این قدر از ما خجالت نکش .

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
وبلاگ شهر حمید وثیق زاده انصاری (Hamid V. Ansari) دانلود برای شما نحل وبسایت دهستان فش اروند پترو سامان دانلود آهنگ ترکی هتل های مشهد